تبليغاتX
تندیسی از عشق
تندیسی از عشق
من رفتم... یکشنبه 24 دی1385 5:22 بعد از ظهر

خداحافظ خداحافظ که من با من نمی مانم
خداحافظ خداحافظ که من از من گریزانم

منم تندیس تنهایی تو گل باد شکوفایی
مرا پاکیزه کن از من در آغازین بپوشانم

تو را می خواهم از باران و از پس کوچه های شب
تو را از سایه می پرسم تو را در گریه می خوانم

زبان خاک و خاکستر زبان غنچه پرپر
نمی خواهم نمی خواهم نمی دانم نمی دانم

حصار جان من بشکن مرا با خود ببر از من
که من دلتنگ پرواز و قفس افتاده بر جانم

منم تندیس تنهایی تو گل باد شکوفایی
مرا پاکیزه کن از من در آغازین بپوشانم

خداحافظ خداحافظ که من با من نمی مانم
خداحافظ خداحافظ که من از من گریزانم

صدایم کن صدایم کن تو ای آواز آزادی
ببار آن جان خود بر من بباران و ببارانم

تو ای دیباچه روشن مرا آسوده کن از من
رهایم کن از این مدفن برویانم برویانم

زبان خاک و خاکستر زبان غنچه پرپر
نمی خواهم نمی خواهم نمی دانم نمی دانم

حصار جان من بشکن مرا با خود ببر از من
که من دلتنگ پرواز و قفس افتاده بر جانم

صدایم کن صدایم کن تو ای آواز آزادی
ببار آن جان خود بر من بباران و ببارانم


..............................................................................

خداحافظ تا .....

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه 10 دی1385 4:12 بعد از ظهر

سبحان جان

                

                      Go to fullsize image 

                                 

                  

                 تولدت مبارک        

 

 

 

 

               

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه 29 آذر1385 1:26 بعد از ظهر
روزی مردی خواب عجیبی دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای انها نگاه می کند.

هنگام ورود دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند باز می کنند و انها را داخل جعبه هایی می گذارند . مرد از فرشته پرسید : شما دارید چکار می کنید ؟

فرشته در حالیکه داشت نامه ای را باز می کرد گفت اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم .

مرد کمی جلو تر رفت .باز دسته ی بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را دخل پاکت می کنند و انها را توسط پیکهایی به زمین می فرستند .

مرد پرسید :شماها چکار می کنید ؟

یکی از فرشته ها با عجله گفت :اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته .

مرد با تعجب از فرشته پرسید:شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید ؟

فرشته جواب داد :اینجا بخش تصدیق جواب است .مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستند ؟
فرشته پاسخ داد:بسیار ساده فقط کافیست بگویند : خدایا شکر



نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

عاشق بودن چهارشنبه 1 آذر1385 1:59 بعد از ظهر
عشق باید ریشه در دل داشته باشه

 

ashegh boodan
tavanmand boodan dar paziroftane iideha va vagheiiyat haye no ast
danestane an ast ke digari niz anche ke bood baghi namimanad
vataghir aram aram oo ra degargoon mikonad
ashegh boodan bakhshid ta sar hadde faghr ast
valatarin hedye ha beyne doostan
etemad ast va dare moteghabel
in do armaghane eshghand
eshgh isare chizi bish az tamami khod ast
tanha dar talabe labkhandi kochak
ashegh boodan didan na tanha ba chesh ke ba del ast
parvareshe bineshi dar jharfaye ehsase khod va digari ast
dashtane darki nikoo az az peyvande miyane 2 ensan ast
ashegh boodan fada kardane khod be tamami ast
amade ta begooii:
inak man va
doostat darame besyaro besyar
nedaye tamame vojooodam
na inke har dam be rangi daraii va har rooz
                navaii saz koni ta pazirofte shavi
نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه 9 آبان1385 1:39 بعد از ظهر
پاییزم داره میاد!

نم نم بارون میزنه تو صورتم

بوی خاک و نم کوچه

میگه هنوز دیوونتم!

رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز

به خدای آسمونا

عشقت از یادم نرفته!

میخام اینجا با تو باشم

زیر برف و باد و بارون

ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره!

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه 5 مهر1385 11:29 بعد از ظهر

 

 

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو
...
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است

با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم
!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی

روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!


یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه
.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟
...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع ....
تولدم مبارک

 

خب ناسلامتی اینجا تولده هاچرا دست نمیزنین؟؟؟ چرا چیزی نمیخورین پس؟دست بزنین و خوشحال باشین که تولده

از این کیک ها هم میل کنین جا نمونی یه وقت..بدو بدو

 

 

 

 پ.ن.از دوستایی که تولدم رو تبریک گفتن نهایت تشکر رو دارم امیدوارم که بتونم جبران کنم

 

 
نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 26 مرداد1385 1:52 قبل از ظهر

محتاج عشق

 

کسی که محتاج عشق است دردنیای تنهایی با محرومیت می سوزد وجزخدا کسی نمی تواند

 

 انیس شبهای تار او باشد وجز ستارگان اشکهای او را پاک نخواهد کرد وجز کوههای بلند

 

 رازو نیاز او را نخواهد شنیدو جز مرغ سحر ناله صبحگاه او را حس نخواهد کرد.

 

عشق است که روح مرا به تموج وا می داردوقلب مرا به جوش می آورد.استعدادهای نهفته

 

 مراظاهر می کند ومرا از خودخواهی وخود بینی می راند.دنیای دیگری حس می کنم ودر

 

 عالم وجود محو می شوم.

 

احساس لطیف،قلبی حساس ودیده ای زیبا بین پیدا می کنم.لرزش یک برگ ، نور یک ستاره

 

 دور،موریانه کوچک،نسیم ملایم سحر،موج دریا و غروب آفتاب،همه روح مرا می ربایند

 

وازاین عالم مرابه دنیای دیگری می برند.اینها همه و همه از تجلیات عشق است.

 

                                                                            Go to fullsize image

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 18 خرداد1385 4:5 بعد از ظهر
خدا مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم

مزاحم تلفنی خدا ...

دو ، چهار ، چهار ، سه .......... الو منزل خداست ؟
ببخشید سلام . این منم مزاحمی که آشناست
هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست ؟
الو ، الو ....... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست ؟
خدا صدای تو نمی رسد کمی بلندتر
صدای من چطور ؟خوب و صاف و واضح و رساست ؟
اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم
شنیده ام که گریه بر تمام درد ها دواست
............................

............................
خدا مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنم دوباره ........... تا خدا خداست ....

................................................................................

خداحافظ تا دو ماه دیگه

                             اولین جایی که بیام اینجاست البته اگه تونستم

فقط تو میتونی برام دعا کنی .تو................

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه 30 اردیبهشت1385 12:56 بعد از ظهر
به نام او

 

 


به نام آنكه دوستي را آفريد،

                               عشق را ،

                                           رنگ را ...

                                                        به نام آنكه كلمه را آفريد

 

 

 

                                   تقدیم به......... 

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه 9 اردیبهشت1385 6:49 بعد از ظهر

یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او نمی داند

 

 

نگاهش می کنم بلکه شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم

 

 

ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند

 

 

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

 

 

ولی افسوس که او گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند

 

 

بر روی ماه نوشتم که او را دوست می دارم

 

 

ولی ناگه زابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را پوشانید

 

 

پس چگونه گویم که او را

 

 

دوست می دارم؟...

 

 

 

 

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

آشنای غریبه پنجشنبه 31 فروردین1385 2:20 بعد از ظهر

میگه:چه عجب از این ورا

 

میگم: گمت کرده بودم

 

میگه:الان پیدا کردی ؟

 

میگم: مطمئن نیستم

 

میگه:مطمئن نیستی؟

 

میگم: نه دیگه به هیچی مطمئن نیستم

 

میگه:یعنی چی

 

میگم: به بودنم

                   به نبودنم

                                اینکه بیدارم یا اینکه خوابم

                                                                   به داشته هام به نداشته هام

 

میگه:عجب

 

میگم: حتی دیگه تورو نمیشناسم

 

میگه:خودت رو چی ؟

 

میگم: خودم ......

 

برام غریبه ترین موجوده این خودم .....

 

از کارام از رفتارم از گفتارم هیچی سردر نمیارم

 

  انگار خودم به تماشای خودم نشستم ....

 

این دیگه چه جوریه !!!!

 

میگه:گفتم به خودت یاد بده  خودتو تربیت کن  پرورش بده بزرگش کن

 

میگم: همه اینا دیگه برام مزخرفه تربیت رشد حرکت به سوی بالا  عرفان و فلسفه هستی و پیدایش

 

همه بی معنی شدن

 

میگه:یعنی پوچی ؟

 

میگم: نه پوچی نیست هدف هست زندگی هست امید هست اما معنای سابقشونو ندارن

 

میگه:این وسط یه چیزی کمه

 

میگم: دلبستگی ... این دیگه نیست رها و آزادم حتی به این جسم دو پا هم دل بستگی نیست

 

میگه:باز داری ................ 

میگم: حالم از همه چی از این دست به هم می خوره همینا بودن که یک دفعه افکارم رو زیر و رو کردن

 

میگه:خودت خواستی خودت رفتی  مثه بچه خوب زندگیتو میکردی یک دفعه هوس چیزایی به سرت زد که برای دهنت گنده بود

 

میگم: تغییرات اونقدر با سرعت و تعداد زیاد بود که یکی دو ماه پیش برام مثه چند سال قبله

 

میگه:حرکت به جلو بود ؟

 

میگم: نه به قهقرای تاریکی به نیستی

 

میگه:حالا چه احساسی داری؟

 

میگم: این لغت برات نا آشنا شده

 

میگه:یه زمانی سر تا پا احساس بودی ؟

 

میگم: آره بودم یه دل داشتم به وسعت دریا پر زندگی پر شور از نوک مو تا انگشت پام

 

احساس بود سرخوش آزاد شور نشاط حالا دیگه نیست تو وجودم جایی به وسعت دریا

 

خالیه اندکی شور و نشاط هست اما از دل نیست هیچ حسی نیست قدیما دلم واسه طبیعت پر

 

 می کشید حالا دیگه حس دل تنگی طبیعت نیست قدیما بال بال می زدم واسه هوای تازه

 

حالا دیگه بوی هوای تازه برام معنا نداره

 قدیما ......

 

میگه:قدیما؟

 

میگم: برام خیلی دور میاد ولی این قدیما چیزی کمتر از نیم ساله

 

میگه:حالا

 

میگم: هیچی

 

میگه:دیگه از پرواز حرف نمیزنی نمی خوای بپری ؟

 

میگم: برای اینه که دیگه این تنها چیزی هست که می خوام اینکه پرواز روحم رو ببینم پرواز به سوی

 

ابدیت ورای جسم خاکی

 

میگه:آرزوی مرگ؟

 

میگم: مرگ؟ نه زندگی دوباره میدونی من دوست دارم بمیرم چون روحم پر میکشه آزاد

 

میشه سبک میشه مال خودش میشه دیگه این وزنه خاکی نمی تونه رو خاک نگهش داره

 

میگه:این تنها نشون از خودته اگه این نبود می گفتم اشتباه گرفتم اینقدر عوض شدی که 

           

  نمی شناسمت رنگهات هم عوض شدن لحنت گفتنت همه چی .............

 

میگم: خودم هم خودمو نمیشناسم چه برسه به تو ..............

 

 

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

باران پنجشنبه 17 فروردین1385 9:51 قبل از ظهر

باران می بارد ؟؟..یا...نمی بارد؟؟ ..می بارد؟؟؟

 

پس چرا این قدر آشفته ام؟؟

 

چرا مثل همیشه از باران لذت نمی برم؟

 

چرا صدای خوردن قطرات باران را بر شیشه نمی شنوم؟؟

 

پس بوی زمین نم خورده کجاست؟؟

 

پس چرا اینقدر ملتهبم؟؟

 

راستی..ازبغضی که مدتها بود آزارم میداد هم خبری نیست..

وای باران باران.....از دل من اماچه کسی نقش تورا خواهد شست؟!

 

باران می بارد ؟؟..یا...نمی بارد؟؟ ..نمی بارد؟؟؟

 

پس چرا همه جا بارانیست

 

پس چرا پنجره خیس است؟

 

پس چرا هوای بیرون رفتن دارم؟

 

پس این صدایی که تمام اتاق را پر کرده چیست؟؟

 

صدای باران که نیست!

 

پس صدای چیست؟؟!

 

فریاد؟؟!....نه!

 

التماس..نه..!

 

موزيک..؟نه!!!!!

........

......

.......

هق هق؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آری........

 

پس باران می بارد....

 

می بارد.........

می بارد........

می بارد........

می بارد........

..................

..................

...............................................................................

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

چیزی ندارم که بگم...... دوشنبه 29 اسفند1384 11:23 قبل از ظهر

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه 24 اسفند1384 2:41 بعد از ظهر

پشت دریا شهر یست

 

                          قایقی خواهم ساخت

 

                                                   خواهم انداخت به آب

 

 

همچنان خواهم راند

 

                     همچنان خواهم خواند

 

                                            دورباید شد از این خاک غریب

 

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

خيلی سخته شنبه 20 اسفند1384 1:15 بعد از ظهر

خيلی سخته چيزی رو كه تا ديشب بود يادگاری صبح بلند شی و ببينی كه ديگه نیست

خيلی سخته كه نباشه هيچ جايی برای آشتی بی وفا شه اون كسی كه جونتو واسش گذاشتی
خيلی سخته تو زمستون غم بشينه روی برفا می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خيلی سخته اون كسی كه اومد و كردت ديوونه هوساش وقتی تموم شد بگه پيشت نمی مونه
خيلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه نكنه چيزی كه ريختی پای عشق اون حروم شه
خيلی سخته اون كه می گفت واسه چشات می ميره بره و ديگه سراغی از تو ونگات نگيره
خيلی سخته تا يه روزی حرفهای اون باورت شه نكنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خيلی سخته كه عزيزی يه شب عازم سفر شه تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
خيلی سخته بی بهونه ميوه های كال رو چيدن بخدا كم غصه ای نيست چن روزی تو رو نديدن
خيلی سخته كه دلی رو با نگات دزديده باشی وسط راه اما از عشق يه كمی ترسيده باشی
خيلی سخته كه بدونه واسه چيزی نگرانی از خودت می پرسی يعنی می شه اون بره زمانی؟
خيلی سخته توی پاييز با غريبی آشنا شی اما وقتی كه بهار شد يه جوری ازش جدا شی
خيلی سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگی كه چشمات نمی خواد اون رو ببينه
خيلی سخته كه ببينيش توی يك فصل طلايی كاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفايی
خيلی سخته كه ببينی كسی عاشقيش دروغه چقدر از گريه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خيلی سخته و قشنگه آشنايی زير بارون اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
خيلی سخته تا هميشه پای وعده ها نشستن چقدر قشنگه اما واسهی كسی شكستن
خيلی سخته واسه
 
ی اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولی بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلی سخته بودن تو واسه
 
ی اون بشه عادت ديگه بوسيدن دستات واسه اون نشه عبادت
خيلی سخته چشمای تو واسه
 
ی اون كسی خيسه كه پيام داده يه عمر واسه تو نمی نويسه
خيلی سخته كه دل تو نكنه قصد تلافی تا كه بين دو پرستو نباشه هيچ اختلافی
خيلی سخته اونكه ديروز تو واسش يه رويا بودی از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودی
خيلی سخته بری يك شب واسه چيدن ستاره ولی تا رسيدی اونجا ببينی روز شد دوباره
خيلی سخته كه من و تو هميشه با هم بمونيم انقدر عاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم

 

 

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه 6 اسفند1384 4:7 بعد از ظهر
سلام دوستان خوفین همتون؟

اونی که قول دادم امروز براتون نوشتم.حتما میگید چقدر زود؟

چون من خیلی عجولم

.....................................................................................................

توی پست قبلی قول داده بودم که جریان دوستی خودم با محسنو تعریف کنم خوب تقریبا دوسال پیش تو همین روزابود که از دانشگاه اومد بیرون و یه راست اومد مغازه راستی یه چیزیو فراموش کرده بودم شاید بعضیاتون ندونید مغازه من کجاست بااجازه همگیتون من مغازم روبروی دانشکده کشاورزیه وجاتون خالی.........

من اونجا دوتامغازه  دارم که توی یکیش فعالیتهای کامپیوتری واز همین چیزا یا بقول معروف خدمات دانشجویی انجام میدم و کنارش هم یه کافی نت دارم که البته بقول بعضیا آخر سرعته

                                             اون روز چهارشنبه بود،

اون یه عکس آورده بود که بذاره تو سایت اورکات ولی چون سایزش بزرگ بود سایت قبول نمیکرد به من گفت:میخام خودمو عضو اورکات کنم ولی عکسمو قبول نمیکنه چون سایزش بزرگه شما میتونید برام سایزشو کم کنید؟

منم جواب دادم چرا نمیشه عزیزم.چون فتوشاپ کارمی کردم و خیلی به این چیزا علاقه داشتمو میمردم برا کارای طراحی سی دیشوازش گرفتمو بازش کردم

عجب عکسی داشت خشگل تر از خودش،کاملا عاشقانه حس گرفته بودکه...........

یکی ازاون ترفندهای عکاسیو بهش نشون دادم اونم مثل اینکه بدش نیومده بود بهم گفت میتونی یه مدل به عکسم بدی؟

گفتم: آره . هرکاری که بگی میشه روعکس انجام داد .برات انجام میدم به شرطی که تا آخر باهم دوست باشیم میدونستم که دوستی "تا" نداره ولی حالا چه میشه کرد ازش یه لحظه خوشم اومده بوداونم قبول کرد

کنارم که نشسته بود صدای نفساش ،گرمی نفسش روحس میکردم نمیدونم چرایه لحظه ازش خوشم اومد احساس کردم از خودمه میتونم باهاش دوست باشم

خوب به هر حال یه کپی از عکسش گرفتم کار اون موقشم راه انداختم

موقعی که هم میخاست بره ازش شماره تماسشو گرفتم گفتم برای عکس خبرت میکنم تااینکه چندروزگذشت دانشگاه تعطیل بودتوادلیستم هم همه آفلاین بودن منم اصلاحال نداشتم برم توروم سربزنم براهمینم حوصلم کاملاسررفته بود

به خودم گفتم حالاکه بیکارم بهتره یه سر برم تو حس هنر برنامه رو باز کردمو باحوصله تمام یا بقول بعضیا کاملاریلکس شروع به کارکردم اول رفتم سراغ رتوش صورتش بعد نوبت موهاش رسید یه لکه گیریایی موهاش میخواست بعدشم جاهای دیگه عکس به گفتن راحته ولی این کارا حداقل دو سه ساعت کار میبره خلاصه تاشب گرفتار عکس بودم تاساعت8 که رفتم خونه

فرداش که اومدم تقریبا کاراولیش تموم شده بودنشستم به کلنجار رفتن ازهرمدلی که خوشم میومد سیو میکردم خلاصه دوروزه 40 مدل از رو عکسش ساختم خلاصه کارم تموم شد عید هم اومدورفت تاروز 15 یا16 فروردین بود که با دوست قدیمیش اومد مغازه سراغ عکساشو گرفت وقتی بهش نشون دادم باورش نمیشد که کار منه چون بعضیاشون خیلی حرفه ای بود خودم هم باورم نمیشد اون روز بعد از کلی حرف زدن وخندیدن به سادگی غروب شدو بایدمیرفت بایه خداحافظی اون رفت ومن موندم با40 تاعکس مختلف ازاون موقع دوسال داره میگذره ومن هنوز عکساشو نگه داشتم گاهی هم دوباره میشینم و یه کارایی براش میکنم که بقول خودش میگه تو همیشه منو شرمنده وغافلگیرمیکنی هروقتم که دلم براش تنگ میشه یا عکسشو نگاه میکنم یا بهش زنگ میزنم درکل پسرخوبیه دوست خوبیم هست اون با بچه های دانشگاه فرق میکنه بچه های این دانشگاه هرکدومشون یه جوری هستند هرروز با یه مدل مو و یه تیپ میان لباسای فلان مدل شلوارای فلان جور هرکدومشون بایه مدل ماشین وهزارجوردیگه خوب خلاصه مطلب اینکه این همه باهم دوست بودیم تواین مدت هم خیلی چیزاازش یادگرفتم

داستان تموم شد ولی امیدوارم دوستیمون هیچ وقت تموم نشه

هیچ وقت.........

 

 

  

 

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه 12 بهمن1384 7:43 بعد از ظهر

به نام هستی بخش هستی

                                سلام                                  

شروع میکنم بعداز یک ماه دوری از وبلاگ

ازتو ، ازخودم ،از همه

 از همه چیز و همه کس

وبلاگی که باعث خیلی درد سرا برام بود

وبلاگی که باعث شکستن من شد

باعث شکستن تمام پلهای پشت سرم

وپلهای ساخته شده برای رسیدن به تو

شایدم اصلا از اولش ساختنش اشتباه بود

من خیلی وقت بود که از فکر همه چیز مخصوصا آپ کردن بلا گم اومده بودم بیرون و دیگه بهش فکر نمی کردم اصلا دیگه برام مهم نبود

تو این مدت خیلی ها بهم می گفتند برگرد

حتی شده به خاطرش از دیگران سرکوفت هم خوردم

بعضی ها بودند که منو به کم آوردن محکوم کرند

منو به ترسیدن از زندگی با خیلی چیزای دیگه محکوم کردند

ولی اومدم بهش بگم من اینطور نیستم

من کم نیاوردم ، از زندگی هم نمیترسم

امروز اومدم بگم اگه این بار آپ کردم فقط به خاطر  یه دوست بوده

اونی که همیشه به من جون میده

 اونی که باهاش میخندم

اونی که همیشه به یادشم

اونی که باناراحت شدنش منم ناراحت میشم

کسی که همیشه .........................
من فقط به خواهش اون بود که دوباره شروع کردم

و گرنه هیچ دلخوشی دیگه نه از این وبلاگ ،نه از چت کردن با آدمای مختلف که حتی نمی دونم دخترند یا پسرند ،اصلا چه جورآدماییند دارم.

من از این دنیای مجازی یه دنیای واقعی برا خودم ساخته بودم که هر شب با این فکر میخابیدم و صبح به امید یه چیز دیگه از خواب بیدار میشدم.

 البته زیادم خیالی نبود

چون خیلی چیزارو بدست آوردم

یه دوست

دوستی که به 100 تا دوست میارزه

با چندتا دوست دیگه که میان و میرن

خوشحالم، خوشحال ، خوشحال

که تونستم تو این دنیا یه دوست واقعی پیدا کنم که ادعای فقط دوستی رو بامن نداشته باشه بلکه دوستی رو بهم ثابت کرده

البته خیلی هم باحال بید

جریان برمیگرده به دوسال پیش موقعی که عکسشو بهم داد

 بقیش هم تو پستای بعدی براتون تعریف میکنم

 

 

 

 

 ادامه دارد...........

 

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه 12 دی1384 10:44 قبل از ظهر
امروز اومدم بگم من رفتم                                                                     

شایدم برای همیشه رفتم                                  

اومدم بگم محمد مرده                                             

دیگه از وبلاگ نویسی بدم اومده خسته شدم          

از خودمم هم خسته شدم

فقط.........

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه 5 دی1384 9:34 بعد از ظهر

به نام هستی بخش هستی

   

حال و هوای گریه هست وقتی برای گریه نیست

 

کارم گذشت از گریه و فرصت برای خنده نیست

 

ناخن به سینه می کشم از روی ناچاری ولی

 

گویی دراین ماتمکده احساس دردی زنده نیست

 

من وتو همدرد یک حادثه ایم پراز حکایت

 

هردو بارون زده  ابرشکایت

 

که در اون آتشی سوزنده مونده

 

من یه خاکستر نشین، تا بی نهایت

 

کدامین آشنایی را به دعوت خوانم امشب

 

که از نیش به زهر آلوده اش بیمارم هرشب

 

چگونه قصه ای را با رفیقم گویم از درد

 

که از دردم به خوشحالی نیارد خنده بر لب

 

قصه عشق من و تو یک  حدیث  جاودانه

 

بی گناه گشته اسیربازی خشم زمانه

 

توی این دیوانه بازار با هیاهوی  محبت

 

مرده انگار عاشقی،کو قصه های عاشقانه

 

خسته و دربه در از زخم اسارت ،

 

هردو دل شکسته مرگ صداقت

 

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

وعده ي ما لب دريا................. دوشنبه 5 دی1384 9:13 بعد از ظهر

 

روي عكسا گرد و خاكه
 بيشتر دلا هلاكه
قحطي گلاي پونه ست
 تقديرا دست زمونه ست
عهد و پيمونا شكسته
 رشته ي دلا گسسته
 تقويما رو ماه تيره
زندونا پر اسيره
آدما يا همه مردن
 يا كه مات و دل سپردن
 عصر ما عصر فريبه
عصر اسماي غريبه
 عصر پژمردن گلدون
 چتراي سياه تو بارون
 مرگ آواز قناري
مرگ عكس يادگاري
 تا دلت بخواد شكايت
غصه ها تا بينهايت
 دلاي آدما تنگه
 غصه هم گاهي قشنگه
چشما خونه ي سواله
مهربون شدن محاله
 حك شده روي هر ديواري
 كه چرا دوسم نداري
 خونه هامون پر نرده
پشت هر پنجره پرده
تا دلت بخواد مسافر
تا بخواي عاشق و شاعر
شبا سرد و بي عروسك
 دلاي شكسته از شك
زلفاي خيبي پريشون
 خط زدن رو اسم مجنون
شهري كه سرش شلوغه
وعده هاش همه دروغه
چشماي خيره به جاده
عشوه هاي نخريده
آسمونا پر دوده
قلب عاشقا كبوده
 گونه ي گلدونا زرده
رفته و بر نمي گرده
آدما بي سرگذشتن
 آهوا بدون دشتن
دفترا بدون امضا
ماهيان بدون دريا
تشنه ها هلاك آبن
همه حرفا بي جوابن
 نصف زندگي نگاهه
بقيش همه گناهه
 خدا رو انگار گذاشتن
 رو زمن و بر نداشتن
در و ديوارا سياهه
آدرسامون اشتباهه
شب و روزا پر عادت
 وقت كه شد شايد عبادت
 خدا مال غصه هاته
وقتي غم داري خداته
روي آينه ها غباره
شيشه ي پنجره ي تاره
بغضا بي صدا و كاله
همه از فكر و خياله
قلك خوبيا خالي
مهربونيا خيالي
قفسا پر پرنده
لباي بدون خنده
نه شنيدني نه گوشي
نه گلي نه گلفروشي
 مرگ جشناي تولد
مرگ اون دلي كه گم شد
خستگي بي اعتمادي
شك و ترديد زيادي
امتحان مكرر
لونه هاي بي كبوتر
مشقامون بدون امضا
اسممون هميشه رسوا
نمره هاي عشقمون تك
بامامون بدون لك لك
همه غايب تو دفتر
 مث بالاي كبوتر
 خونه ها بدون باغچه
بدون حافظ و طاقچه
نه براي عشق ميلي
نه كسي به فكر ليلي
ديگه پشت در بسته
كسي بيدار ننشسته
نه كسي نه انتظاري
نه صداي بي قراري
واسه عاشقي كه ديره
لااقل دلت نگيره
كاش تو قحطي شقايق
 باز بشيم سوار قايق
بشينيم بريم تو دريا
من و تو تنهاي تنها
ماهيا خيلي امينن
نمي گن اگه ببينن
انقدر مي ريم كه ساحل
 از من و تو بشه غافل
قايق و با هم مي رونيم
مي ريم اونجاها مي مونيم
جايي كه نه آسمونش
نه صداي مردمونش
نه غمش نه جنب و جوشش
نه صداي گلفروشش
مث اينجا ‌آهني نيست
 خوبه اما گفتني نيست
پس ببين يادت بمونه
 كسي ام اينو ندونه
 زنده بوديم اگه فردا
 وعده ي ما لب دريا
صبح پاشو بدون ساعت
كه فراموش بشه عادت
نره از ياد تو زيبا
 وعده ي ما لب دريا

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

به نام او که ....... سه شنبه 15 آذر1384 4:22 بعد از ظهر

به نام او که بااو بودن هرگز تنها نبودن است.

سلام به غروب دلتنگی که حکایت از دل غم گرفته می کند.

سلام به آسمان پریان که حکایت از چشم به راه بودن و جفاکاری می کند.

از پنجره کوچک تنهاییم با تو سخن می گویم

چشمهای مهربان تو ماه هاست که برایم قصه امید می گوید

ولی من هیچ گاه قصه تورادر کویر خود ندیدم

به چشمان نگرانم بنگروبدان که چقدر دوستت دارم

من هرگز نخواستم که از عشق افسانه و قصه بسازم

 باور کن که من می خواستم با دوست داشتن زندگی کنم

من کودکانه وساده از دوست داشتن فقط لحظه هارا می خواستم

آن لحظه هایی را که تورا صدا میزدم من این اواز را

 برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم که از عشق برجی بسازم

مه آلودوغمناک با پنجره های مسدودوتاریک دوست داشتن را مثل ساده ترین لباس می شناختم.

من از دوست داشتن رندگی کردن بادوست را می خواستم

ومی خواستم رمز دلخوشی را تجربه کنم ولی........... (تو درک نکردی)

این من نیستم که میروم این دست روزگاراست که مرا از بیخ وبن می کند

 اموال من خلاصه شده در یک قلب کوچک باآرزوهای بزرگ

که همه اش تقدیم به کسی که باتمام وجود دوستش دارم.

کاش می آمدی وبوی تنهایی نمی آمد.

کاش می آمدی وهمسفر پروانه ها می شدیم ای سایه های غم از آسمان دل من دور نشوید

 زیرا من از شهری می آیم که فرستاده اش یادگار بوسه خداست

 پریشانی آسمان وقتی که سایه ها هم حتی از غم و تنهایی دلشان می گرید

 بی تو چگونه میتوان زیست؟

اشکهایم را ببین باتواز کوچ سخن می گوید با تواز تلخ ترین حادثه ها می گویند

روح سرخورده من باتوازعشق کهن می گویندای همیشه سرسبزقلب پاییزی من باتو

ازمرگ چمن می گویند...........

دیگر چشمانم مال خودم نیست گرفتیشون به اسیری.

زیر خشتهای ترک خورده چهار دیواری نشسته ام برای حرفهای دلم

پنجره چشمام رو بستم توی هوای خیس و بارونی گریه هام نشستم

وقتی رفتی من شکستم منم ویه دل شکسته که مونده رو دستم

تو بگو من با این قصه که نمی دونم آخرش چه جوری تموم میشه چه کار منم؟

قصه من درست برعکس قصه های دیگه است

توی این خلوت شب توی رختخواب نشسته ام ودارم می نویسم

می نویسم از کسی که قسمی خوردوپایبند قسمش شد بدون اینکه بداند

باخوردن این قسم چه کسی را زیرپاهایش له می کند

دلم برای همه چیز تنگ شده آنقدردلم ازاین دنیا گرفته که دیگر

 هیچ امیدی برای زندگی کردن ندارم

دوست دارم تمام زندگی ام را بدهم تا به یکی از اون روزهای خوب برسم

دوست دارم همه چیز رابدهم تا فقط یک روز مثل دیگران زندگی کنم

دوست دارم هرکاری که از دیتم بر می آید بکنم تامثل همون چند سال پیش زندگی کنم

دوست دارم فریاد بزنم وبگم آخه منم آدمم احساس دارم

دوست دارم برای آینده خودم تصمیم بگیرم ولی چه کنم؟

نمی تونم حرف بزنم نمی دونم چرا از همه چیزو همه کس وحشت دارم

اصلا دوست ندارم که به آینده فکر کنم

دوست ندارم که آینده بیاید

دوست دارم فقط به گذشته برگردم به آن روزهایی

که اصلا معنی عشق را نمی دانستم و نمی فهمیدم

می دونی تویاین روزگارآنچه که به انسان میل به زندگی می دهد

 این است که بدانیم درگوشه ای ازذهن شلوغ دوست جایی داریم ولحظه ای از ما یاد می کند.

 

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه 15 آذر1384 4:18 بعد از ظهر

عشق را باتوآغازکردم وعاشق شدن را ازتو آموختم

 

کدامين شاخه گل زيبارا تقديمت کنم

 

که وجودعاشقت عطر تمام گلهاست

 

قشنگترين گلهاي دنيا تقديم توباد

 

(تو گل مني)

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

مال تو ........ سه شنبه 15 آذر1384 4:11 بعد از ظهر

مال تو ........

 

توی دنیا چی میخای که به پاهات بریزم

 

همه هستیمو من به سروپات بریزم

 

لب پر خنده میخوای بیا لبهام مال تو

 

چشم پر گریه میخوای دوتا چشمام مال تو

 

بیا تا برات بگم من غرورم مال تو

 

بذارتا فدات بشم من وجودم مال تو

 

اگه بازیچه میخوای بیا قلبم مال تو

 

اگه رودخونه میخوای سیل اشکام مال تو

 

چرا من بی تو بمونم نمی دونم نمیتونم

 

واسه زندگی کردن تورو میخوام خوب میدونم

 

توبگو عشقم تو هستی برام از زندگی هستی

 

توبگو عشقم تو هستی برام از زندگی هستی

 

چرا من بی تو بمونم نمی دونم نمیتونم

 

واسه زندگی کردن تورو میخوام خوب میدونم

 

توبگو عشقم تو هستی برام از زندگی هستی

 

بیا تا برات بگم من غرورم مال تو

 

بذارتا فدات بشم من وجودم مال تو

 

اگه بازیچه میخوای بیا قلبم مال تو

 

اگه رودخونه میخوای سیل اشکام مال تو

 

 

                                     مال تو...........

 

 

 

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

درد دل با دل: چهارشنبه 2 آذر1384 4:55 بعد از ظهر

 

درد دل با دل:

 

 

 

 

چرا دنیا پر از حادثه های وارونه است ؟

 

عاشق کسی میشی که خودش عاشقه

 

من به دنبال اون و اون به دنبال کس دیگه

 

هیج کدوم از ما دوتا به اون یکی راست نمیگه

 

من واسه چشمای نازنین تو یه دیوونه ام

 

من دوستت دارم .

 

من دوستت دارم.

 

ولی علتشو نمیدونم

 

حالاکه میخای بری .

 

حالاکه میخای بری سفر بذارنگاهت بکنم

 

چون یه بار دیگه میخام این دل رو ساکتش کنم

 

یه چیزی :

 

یه چیزی :

 

فقط بزار روز تولدت هدیه ام رو بیارم بدم دست خودت

 

 

آدما فکر میکنن شاعرا خیلی غم دارن

 

کاشکی فقط این بود

 

اونا خیلی کسارو کم دارن

 

عاشق کسی میشن که عاشقاش فراوونه

 

بین انتخاب عشقش عمریه که حیرون

 

اون کسیو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره؟

 

شایدم دوستت داره ولی به روش نمیاره

 

 

 

                          

         شایدم دوستت داره ولی به روش نمیاره

 

 

 

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

دوستت دارم..... شنبه 28 آبان1384 5:35 بعد از ظهر
نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

حکایت ........ چهارشنبه 25 آبان1384 4:22 بعد از ظهر

حکایت .......................

 

 

با تو حکا یتی دگر این دل ما بسر کند

 

شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند

 

باور ما نمی شود در سر ما نمی رود

 

از گذر سینه ما یار دگر گذر کند

 

شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام

 

کور شوم جرتو اگر زمزمه ای دگر کند

 

چاره کارما تویی یا ور و یا رماتویی

 

توبه نمی کند اثر مرگ مگر  اثر کند

 

مجرم آزاده منم تن به جزا داده منم

 

قاضی درگاه تویی حکم سحرگاه تویی

 

مقصد و مقصودم تویی عشقم و معبودم تویی

 

از تو حزر نمی کنم سا یم اگر سفر کند

 

چا ره کا ر ما تویی یا ور و یا ر ما تویی

 

توبه نمی کند اثر مرگ مگر  اثر کند

 

چا ره کا ر ما تویی یا ور و یا ر ما تویی

 

توبه نمی کند اثر مرگ مگر  اثر کند ...........

 

 

 

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

عاشقانه چهارشنبه 25 آبان1384 4:14 بعد از ظهر
عاشقانه


1000 مرتبه 900 جمله ي عاشقانه را در 700 زبان پيش 600 نفر مطرح كردم 500 نفرش

400 جمله را به 300 زبان در 200 برگ براي 100 نفر ترجمه كردند 90 تا را براي خودم در

80 روز ، روزي 70 بار خواندم 60 جمله را هر كدام 50 بار در 40 روز ، روزي 30 مرتبه

براي خودت تكرار كردي 20 تاي آن را آموختي و پس از 10 روز از تو 9 سوال كردم 8 مرتبه

 به 7 سوال من جواب رد دادي و در فاصله ي 5 روز 4 مرتبه در پشت 3 تلفن 2 ساعت از تو

خواهش كردم تا يك مرتبه گفتي : دوستت دارم
براي عزيز ترين عشقم تو دنيا
همه ي هستيم براي تو است!!!

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

آمدند و بردند عشق را... چهارشنبه 25 آبان1384 3:53 بعد از ظهر

و آمدند به سادگی آب خوردنی

و بردند عشق را .چه بردنی


در این میان بلور سادگی شکست و مرد

و هیچکس نمرد ز سوگ این دل شکستنی

دوام نیاورد آرزو در این قفس

پرید و رفت تا تماشا . چه رفتنی

و سوخت در میان شاخه های سبز عمر

ز سوز هجر محبت ققنوس ماندنی

و من که تازه خاسته ام از بوی آتشش

تابیده ام که بمانم. چه ماندنی

بد جوری دلم گرفته

خسته ام ، بدجوری دلم گرفته ، افکار نگران کننده ای بهم هجوم آورده و ذهنم رو فرا گرفته .

 

دلم تنگ شده برای اینکه برم تو طبیعت بکر و حاشیه رودخونه رو بگیرم و برسم به آبشار خودم. برم اونجایی که به هیچ چیز فکر نکنم. برم اونجایی که بزرگترین دل مشغولیم این باشه که راه رو پیدا کنم و برسم به آبشار. هرچند ، اونقدر این راه رو تو رويام رفتم که بتونم چشم بسته هم برم .

دلم لک زده برم اونجایی که بزرگترین دغدغم بشه پیدا کردن چوب خشک برای درست کردن آتش و بعد در پشت آبشار از اونجائي كه بتونم دماوند رو ببينم بشینم و به تو فکر کنم.

 

دلم لک زده برای اینکه برم کوه و تو مسیر به این فکر کنم که پام رو کجا بذارم که سست نباشه و از چه مسیری برم که زودتر به قله برسم . و بعد که به قله رسیدم ، اون بالا درست در بلندترین جایی که می تونم برم و بشینم و از اون بالا با تو و خودم و فریاد های باد تنها باشمو به تو و خودم و مردم و آینده فکر کنم.

 

به این فکر کنم که هدف از خلقت من چی بوده .مگر نه اینکه هیچ چیز رو بیهوده نیافریدی و هر کسی یک رسالت و مسئولیتی داره . به این فکر کنم که رسالت من چیه؟ بهای من چقدره؟ اصلا چرا به من توفیق دادی این همه زیبایی ها رو ببینم ؟ همه اینها رو واسطه برای چی قرار دادی؟ که چی رو بهم نشون بدن؟

 

خدایا چی می خوای بهم بگی؟؟؟

 

گل قشنگم

 

گل قشنگم

اگر صد سال پس از مرگم قلبم را بشکافی و فلبم وجود داشته باشدخواهی دیدکه روی ان نوشته شده فقط تو رو دوست دارم

 

 

دوست ندارم که بگویم دوستت دارم

دوست دارم که بدانی دوستت دارم

 

تنها عضوی که از مغز فرمان نمی گیرد دل است و چه حیف .اگر قرار مغز به دل فرمان دهد حتم دارم که باز هم تو انتخاب اولین واخرین من بودی

عشق منطقی من!

 

 

یه شب پر از گریه دیوونت مریمی که خوشبختی رو فقط با تو می  بینه

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

سلام خدمت همه عاشقان چهارشنبه 25 آبان1384 3:50 بعد از ظهر

سلام خدمت همه عاشقان (البته عاشقان واقعی) 

 

 

دوستان عزیز دلم میخواد این مطلب را تا آخر بخونید و نظرتون رو در این باره بدونم

 

میگویند عشق زیباست .

 

میگویند: عشق برترين هنر زندگي‌ست به جادو مي‌ماند و معجزه مي‌كند.

 

میگویند: عشق،هنر است. عشق ورزيدن،‌مهارت نيست

 

 عشق،پرنده‌اي نغمه‌خوان است و....

 

 

آیا این چنین است که میگویند؟

 

آیا واقعیت چنین است که میگویند؟

 

 

کاش اینطور بود. کاش اینطور بود که شاعران می سرایند

 

و کاش اینطور بود که نویسندگان مینویسند و کاش....

 

 

 

ولی به نظر من اصلا این طور نیست

 

 

البته ما به عشق لیلی و مجنون و خسرو و شیرین

 

و شیرین فرهاد و...

 

ارزش و احترام خاصی قائل هستیم چون اینها واقعا عشقشون سالم بود اینها عشقشون

 

کاملا صاف و زلال بود فرهاد به عشق شیرین بیستون را کند. فرهاد بود که به عشق

 

شیرین شب و روز تیشه می زد و... (وارد داستان نمی شوم چون خودتون از من واردین)

 

الان در دوره و زمونه ای که ما  در آن زندگی میکنیم آیا عشق سالم پیدا میشه؟

آیا عشق سالم اصلا وجود دارد؟

اگر وجود دارد پس چرا ما دیگر داستانی مثل داستان لیلی و مجنون و...

نمی شنویم ؟

 

عشق دوران قدیم با دوران کنونی ما در حال حاضر 180 درجه فرق کرده . 

 

عشق این دوره زمونه را من به این گونه معرفی میکنم:

 

دختری 14 ساله که دهنش بوی شیر میده دوست پسر داره (البته من منکر اين کارا

 

نيستم)

 

و همینطور پسری که هنوز بالای لبش رشد نکرده میره وامیسته سر کوچشون به هر

 

دختری که میبنه تیکه میندازه و شماره تلفن میده ویا میره چت....

 

با امید اینکه یه دوست دخترپیدا کنه وبه قول خودشون حال کنند. حال این دوتا بعد از

 

چند روزصحبت پای تلفن خودشونو میزنند به ناراحتی و پریشانی .چی شده که خانم یا

 

آقا همدیگرو امروز ندیدند یا با همدیگه چت نکردند. و به قول خودشون عاشق شدند.

 

حالا جالب این جاست که بعد از چند ماهی که گذشت پسره مثلا دیگه بزرگ شده و

 

به قول معروف دیگه تو مخ زنی وارد شده یعنی یه زید بسش نیست چون پیش

 

 

دوستاش افت داره که بگند فلانی یه زید داره . دوباره میره سر کوچه و روز از

 

نو روزی از نو

 

 

از این طرف هم دختره چون بعضی موقع ها که پسره کار داشته و نتونسته بهش

 

زنگ بزنه و حوصله اش سر رفته به نفر بعدی که بهش  تیکه میندازه چراغ سبز

 

نشون میده.

 

حالا این دوتا، میان ادعا میکنن که عاشق شده اند و ادای عاشقا را در میارن .

 

آخه شما به من بگین عشق اینجوریه؟
عاشق یعنی این؟

آخه کجای این کارا عاشقی یه ؟

 

من بخاطر همینه که میگم عشق دیگه از بین رفته .عشق دیگه نابود شده.

 

عشق را  فقط باید در کتابهای قدیمی خوند.

 

حالا شما به من حق میدین که میگم عشق مال زمانهای کهن بود یا نه؟؟؟؟
نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |

شب های تنهایی یکشنبه 22 آبان1384 4:52 بعد از ظهر

  بی تو شبها همدم من گوشه دنج اتاق                      لحظه هارو میشمارم چشم من خیره به تاقه

 

 

   توکه نیستس توی خونه انگاری که بی کسم من           این چه سرنمیدونم که به صبح نمیرسم من

 

 

   بی تو خستم ازاین شب که مثه یه جغدشومه                اماباتونمیدونم روزچه وقته شب کدومه

 

                                   اماباتونمیدونم روزچه وقته شب کدومه

 

   رنگ قرمز چراغم دیواروبه خون کشونده                زوزای بادمزاهم شیشه هامونوشکونده

 

 

   چشمای مات عروسک روی طاقچمون بیداره              ساعت کهنه قدیمی لحظه هارو میشماره

 

 

   بی تو خستم ازاین شب که مثه یه جغدشومه                 اماباتونمیدونم روزچه وقته شب کدومه

 

                                  اماباتونمیدونم روزچه وقته شب کدومه

 

 

نوشته شده توسط زیتون | موضوع: | لينک ثابت |